|
وحدت حوزه و دانشگاه
سال 1357
سال 1387 سی سال فاصله بین این دو عکس است. عکس اول در زمان آنچه رخ داده که امروزه وابستگی کامل به غرب و عدم استقلال خوانده می شود. عکس دوم در زمان آنچه رخ داده که امروزه استقلال کامل و عدم وابستگی به غرب خوانده می شود. استحکام دو ساختمان را مقایسه می کنم یادم می آید که برخلاف ساختمانها ، تحمل مردم آن موقع بسیار کمتر از امروز بوده است. در عین اینکه به ضعف استدلال و نتیجه گیری ام باور دارم ، ولی شاید مقایسه این دو عکس تلنگری به ذهن ما باشد که پی ٍ دلیلش باشیم: پول پرستی؟ توجیه هدف با وسیله؟ کاهش عمق اعتقادات؟ افت دقت در محاسبات مهندسی؟ علوم انسانی غربی؟ وحدت بین حوزه و دانشگاه؟ پ.ن: همیشه همه چیز طنز نیست. |+| نوشته شده توسط ايمان در جمعه پانزدهم آبان 1388 Oh Yes
![]() مکان : تهران - میدان سپاه - سازمان وظیفه عمومی ناجا زمان: 12 آبان ماه 88 ساعت 8:45 صبح عده کثیری از جان نثاران مام میهن و دلدادگان نظام و عاشقان پاسداری از مرز و بوم بطرز غریبی یکدیگر را هل می دهند. ورود موبایل دوربین دار ممنوع است. اولی: داداش واسه معافیت پزشکی کجا باس بریم. دومی: دکتر زنه خیلی سگه. خداکنه شانس بیاریم وگرنه ریده می شه تو زندگیمون سومی: اینا فقط می خوان آدمو اذیت کنن. اصلا واسه همین اینجان چهارمی: بیاین بریم بابا دارن اسمارو می خونن افسر مربوطه با تمام توان فریاد می زند: ساکت ساکت... اسم هر کی رو خوندم باید بره تو شورا... فیش واریزی دستتون باشه... رضا اسدالهی ، آیدین اشرف پوری ، سید رضا میرزاده ... برو عقب آقاجان... مصطفی لنگرودی ، محمد علی نیا ، تا نرین عقب نمی خونم (قهر می کند) ... همه عقب می روند و افسر ادامه می دهد... نمی دانم چرا استرس ندارم. قرار است تا چند دقیقه یا چند ساعت دیگر شورای پزشکی تعیین کند که دو سال آینده زندگی ام چگونه رقم خواهد خورد. بالاخره اسمم را می خواند. شورای موصوف خلاصه می شد در یک عدد دکتر داخلی. همه مثل کره خران یتیم گوشها آویزان است و هرکسی یک جای بدنش را گرفته و مالش می دهد (که مثلا خیلی درد دارد). توی صف ملاقات با جناب سرنوشت ساز (آقای دکتر) می ایستم. نمی دانم چرا خوشحالم و با همه بگو بخند راه می اندازم. تنها قبراق و سرحال ٍ جمع منم. نفر جلوی صف: آقای دکتر من پام کجه دکتر: دیگه چه درد و مرضی داری جانم؟ (از بالای عینک کوچکش بطرز حرص آوری خیره می شود به طرف) - چشمم هم ضعیفه - (دقیقا مانند دکان بقالی چانه زنی شروع می شود) خوب خوب جانم... ببین عزیزم مشکل پای شماحداکثر معاف از رزم داره بنویسم؟ - نه نه جان هرکی دوس دارین ننویسین آقای دکتر. گفتم که چشمم هم ضعیفه. - خوب پس برو بیمارستان 501 ارتش معاینه چشمت رو هم بیار شاید روی هم از توش یه معافیت دائم دربیاد. افراد بعدی هم هر یک به نوعی...تا اینکه نوبت من می شود: دکتر اینگار مدتهاست در اینجا یک فرد که کت و شلوار اتوکشیده زغال سنگی و پیراهن سفید مرتب پوشیده باشد و بوی ادوکلن بدهد ندیده ، از بالای عینکش هیکلم را وراندازی می کند و می گوید: - مشمول شمایی؟ - سلام آقای دکتر.. بله خودم هستم (هنوز باورش نشده چون چندبار عکس را با چهره من تطبیق می دهد) - مشکلت چیه ؟ - دیابت بی مزه دارم. - چند وقته ؟ - 10 سال - بستری هم شدی؟ - بله ... بیمارستان ناجا... این هم آزمایشات قبلی ام... (دکتر نگاهی به آزمایشات و گزارش بیمارستان می اندازد و سرش را می خاراند) ثانیه ها بطرز وحشتناکی کند می گذرند... - شما بفرما بیرون - چرا؟ - گفتم شما بفرما بیرون (استرس که چه عرض کنم نزدیک به سکته می شوم) می روم بیرون و از اولین افسر می پرسم که اینکه دکتر گفت بفرما بیرون یعنی چی؟ جواب می دهد : برو پشت پنجره. پشت پنجره یعنی منتظر اعلام نظر شورای پزشکی شدن! از برزخ هم بدتر است...هیچکس نمی خندد ، حتی من... چند دقیقه ای می گذرد ، پنجره باز می شود: رضا اسدالهی : سرباز آیدین اشرف پوری : سرباز سیدرضا میرزاده : معاف از رزم مصطفی لنگرودی : سرباز محمدعلی نیا: معاف ار رزم قلبم از حلقومم دارد بیرون می زند، گر گرفته ام...لعنتی چرا اسم مرا نمی خواند...امروز که تا الان هیچ کس رو معاف دائم نکرده اند... بخون و خلاصم کن دیگه. می خواند: ایمان ..... : معاف دائم |+| نوشته شده توسط ايمان در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 سفر مشهد
رفتیم مشهد به زیارت خویشان و صاحب ریشان، بلیط برگشت نداشتیم لیکن دل به شانس داشتیم ، ساعت دو ظهر رفتیم فرودگاه، پارتی مان معاون فرودگاه بود و ما شادان از قدرت لایزال جناب معاون ، خود را در طیاره می دیدیم که ما را گفتند : زکی ! کرور کرور سفارش شدگان جناب مدیر فرودگاه روی زمین مانده تو نامه از معاون آورده ای ! برو ماستت را بخور. کلی بور شدیم، خلق الله کثیری بی بلیط بودند، پروازها جا نداشت ، ساعت شد 12 شب. زنی جیغ کشید که آی شما مردان بی غیرتید ! خونها به جوش آمد و رگها متورم گشت. صد نفری جمع شدیم ، اعصابها خراب شد، مردها نعره و زنها جیغ زدیم سر مدیر نرمینال که ما بلیط می خواهیم ، افاقه نکرد. رفتیم یقه ی مدیر ایستگاه ایران ایر را چسبیدیم ، سربالا جواب دادو گفت این وقت شب هواپیما ندارد اگر هم داشته باشد خلبان ندارد !!! ناامید ویلان و سیلان شدیم تا اینکه همای رحمت فرود آمدندی و از قضا جوانکی صاحب عمری کوتاه و محاسنی بلند را پیدا کردند که گویا از محبان حضرت دولت فخیمه بود و کسی جز پدرش ندانست که نام مادرش فهیمه بود . تلفنی زد به تهران و خلاصه به طرفه العینی به ساعت دو و نیم نصفه شب برایمان از تهران طیاره فرستادند. آمدیم تهران لت و پار ... الحق و والانصاف که این پیازهای مولد مو در روی صورت را اگر میدان بدهی و هر روز با آلات ضاله مانند تیغ سرخورده شان نکنی و اجازه بدهی بروز و ظهور مکفی پیدا کنند چه ها که نمی کنند ... الریش و ما الریش و ما ادریک ما الریش ! |+| نوشته شده توسط ايمان در دوشنبه یازدهم آبان 1388 الاغ عروسکی
هديه دادن کار فوق العاده پسنديده ايست . از آن کارهايي که نشان مي دهد دوستت را دوست داري . شکی نیست با يک هديه ی ساده روابط دوستانه ي دو انسان مستحکم تر می شود. انتخاب هديه کاري نيست که در مدت کوتاهي(يک يا دو ساعت) بتوان انجامش داد! انتخاب هديه يک پروسه زمانبر است و انتخاب نوع هديه در ابتدا تفکر و شخصيت هديه دهنده را آشکار ميکند... هديه دادن يعني ؛ دوست من ، تو برايم ارزش داري و من به عنوان يک دوست خوب وسيله ايي را به تو می بخشم که اولا براي من ارزش دارد(چه مادي ،چه معنوي) ، دوما وسیله ای خواهد شد که تو کاملتر شوي و از لحاظ معنوي رشد کني ، سوما به آن احتياج داشته باشي و اين وسيله باعث شود تو از يک زحمت يا رنج يا نياز ، رها شوي ، چهارما هرگاه اين هديه را ديدي به ياد من بيافتي... يک هديه خوب حداقل بايد يکي از خصوصيات ذکر شده را داشته باشد ... نمي دانم يک الاغ عروسکي چه حرفي براي گفتن دارد؟! چقدر دوست داشتم در روز تولدم (تنها روزي که هديه ميگيرم!) به جاي کوهي از ليوانهاي قهوه خوري رنگارنگ و زلم زينبو هايي که در پاکتهایی با نقش گوسفند های عاشق گذاشته می شوند و يکساعت بعد فراموششان ميکنم ، کسي پيدا شود و يک پاشنه کش به من هديه دهد که هر صبح خم نشوم تا با انگشت ، پشت کفشم را جا بياندازم و انگشتم گير کند و با خلقي تنگ از خانه خارج شوم! دوست داشتم کسي يک دي وي دي فيلم زيبا و کمياب هديه ام دهد يا يک کتاب جديد که نخوانده ام...يک خودنويس زيبا يا يک نقاشي که خودش مختص من کشيده باشد ... براي هديه دادن بايد وقت گذاشت...هر چه قدر وقت بيشتري بگذاري و دقيق تر و سنجيده تر عمل کني نشان دهنده ي ميزان علاقه ي تو نسبت به هديه گيرنده است...خلاقيت حرف اول را در هديه دادن ميزند...مثلا اينکه خودت با وسيله ايي بي ربط جعبه ايي درست کني و در آن هديه را بگذاري...در هديه ات حتما بايد يک عنصر طنز آلود وجود داشته باشد تا هديه گيرنده را شاد کند...هميشه متني زيبا ، جمله ايي تامل برانگيز يا شعري با معني هديه را معنوي تر ميکند...من طرفدار هديه هاي ارزان قيمتي هستم که با سليقه و علاقه بسته بندي شده باشند . بايد سنت هديه دادن و گرفتن را رواج دهيم و محدودش به زمانهايي خاص نکنيم...اصلا بي مقدمه و مناسبت هديه دادن يا گرفتن خيلي خوشايند است زيرا نشان ميدهد دوست ما بنا به يک سنت عرف شده مجبور نشده خودش را به زحمت بياندازد. |+| نوشته شده توسط ايمان در سه شنبه پنجم آبان 1388 قاطی کردگان
خوشم از بحثهای خاله زنکی نمی آید...و نیز از مسائل بی اهمیت پسرانه ، دخترانه...اما امروز سکانسی ساده باعث شد این پست را بنویسم... در پیاده رو به سرعت راه می رفتم ...پسر و دختر جوانی از روبرو می آمدند و در یک لحظه که از کنار هم عبور کردیم ...دوباره تجسم کنید من به سرعت حرکت می کنم و آنها هم درحال گفتگو کردن با یکدیگر به سرعت از روبرو می آیند و در لحظه ی عبور آندو از کنار من ، حرکت دوربین آهسته میشود شانه هایمان به آرامی از کنار هم عبور می کند و بعد دوباره حرکت دوربین عادی می شود و ما به راهمان ادامه می دهیم...ایده نوشتن این پست در آن دو ثانیه که حرکت دوربین کند میشود به ذهنم رسید! وقتی از دور دیدمشان که می آیند معلوم بود دختر گرم تعریف کردن ماجرایی برای پسر بود و در آن دو ثانیه ی اسلوموشن این جمله از ماجرایش ، با تن صدایی نامتعارف به گوشم خورد که میگفت : آره بعدش بش گفتم هی اُسکُل، زر نزن...! همانگونه که زنها از مردهایی که رفتارهای زنانه دارند بیزارند ، مردها نیز از بانوانی که اصرار به مردانه رفتار کردن دارند ، بیزارند... زن یعنی لطافت ، زیبایی ، وقار ، نرمخویی و آرامش(این یکی را شوخی کردم)...خیلی چندش آور است و خیلی در ذوق می زند که یک دختر از اصطلاحاتی استفاده کند که خاص مردهاست ، بویژه قماش الوات و لمپنشان...نمی گویم لات منشانه صحبت کردن برای آقایان هم مناسب است اما حداقل لات بودن از ویژگی های مردانه است! اصلا لازم نیست یک دختر اینگونه حرف بزند فقط برای اینکه وانمود کند؛ متفاوت است، بامزه و شیرین زبان است ، کلیشه ایی نیست ، صمیمی است ، از آن دخترهایی نیست که خیابان ندیده اند و موجودی بسیار بروز و اجتماعی است و ضمنا حواسش هم جمع است که گول نخورد...! و همینطور اصلا نیاز نیست پسری زنانه حرف بزند تا بگوید که باسواد است ، مهربان است ، جذاب است ، طرفدار حقوق زنان است ، با کلاس است ، پولدار است و اصولا خودش و هفت نسل جد آبادش با دیسیپلین بوده اند ! فقط کافیست هر جنس ، وظایف خودش را درست انجام بدهد و سعی در تقلید نداشته باشند یا به عبارتی از لحاظ رفتار ، زن زن باشد و مرد نیز مرد! |+| نوشته شده توسط ايمان در شنبه دوم آبان 1388 عسیس
خدای من...! چه کابوسی بالاتر از آنکه یک صبح چشمانت را باز کنی و ببینی همسرت با آن نگاه عاشقانه می گوید ؛ عسیسم بگو امروز دوسم داری؟! و تو بگویی که داری و او عصر ، همین جمله را بگوید و او باز شب همین جمله را بگوید و او همیشه همین جمله را بگوید! جمعه ها فیلمهای شاهرخ خان و آیشواریا ببیند ، کلید اسرار هم ببیند ، در خانه شلوار استرچ بپوشد و همیشه یکی از آن کتابهای نفرت انگیز " م. مودب پور" روی میز ناهار خوری باشد ! موقع کار کردن با حرکاتی لوس و چندش آور آهنگ "تو مث نقل و نباتی ،شکلاتی ، آبنباتی " را زمزمه کند و هر وقت تنها شد جملات قصار عاشقانه را در دفتر خاطراتی که روی جلدش یکی از همان نیمرخهای چشم و ابرو قشنگ عاشقانه و غروب آفتاب و قلب کشیده شده باشد ، بنویسد. هر روز بگوید چقدر دلش بچه می خواهد و هر روز ادکلن "بیک زنانه" بزند و غذای مورد علاقه اش ناگت باشد و رویایی ترین تفریحش رفتن به درکه و دربند آنهم با کفش پاشنه بلند و کیف رسمی زنانه باشد. مجله ی خانواده ی سبز بخرد و جکهای مزخرف هرمز شجاعی مهر را حفظ کند و شب به نحوی فجیع آنها را برایت بگوید و تو مجبور باشی که بخندی چون اگر نخندی فکر می کند برایت تکراری شده و سریع از تعداد خانومهای محل کارت سوال خواهد کرد. وادارت می کند در خانه گرمکن ورزشی بپوشی و زیرش از آن زیر پیراهنهای آستیندار بپوشی و هر صبح یک لیوان شیر گرم نفرت انگیز را سر بکشی. مانند آنتی بیوتیک هر شش ساعت مثل موجودی که جوهره ی خلقتش از آدامس باشد به لاله ی گوشت می چسبد که بگوید؛ عسیسم ! من چقدر برات مهمم ؟! حتما در یکی از آن باشگاههای صافکاری نقاشی بدن چند دوست چاق جیغ جیغوی حراف پیدا می کند و ساعتها شوهر هایشان را با هم مقایسه می کنند و شک ندارم اسرار اتاق خواب را نیز فاش می کنند... بدتر از همه وسط یک فیلم فوق العاده حرف می زند و در حالی که چیپس را با صدایی مشمئز کنند گاز میزند می گوید تا اکنون نفهمیده ماجرای فیلم چه بوده چون نمی تواند همزمان هم زیر نویس بخواند و هم فیلم را نگاه کند و آنوقت مجبوری فیلم را پاوز کنی و برایش توضیح دهی ، در حالی که می دانی هیچگاه نخواهد فهمید و در آخر نخواهد گذاشت فیلم را تا به آخر ببینی چون اولا شبکه ی دو سریال آئینه های نشکن را دارد و دوما مجله ی سبزش نصفه و نیمه مانده تا با هم بخوانیم. پ.ن: لطفاً از گذاشتن کامتهایی با مضمون "قدر خانوم گلت رو بدون" و ... خودداری کنید. این پست ربطی به همراه دوست داشتنی و فداکار من ندارد. |+| نوشته شده توسط ايمان در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 I ain't a Superman
![]() گاهی اوقات دیگران ــ در ذهنشان ــ از ما یک انسان کامل می سازند و بی وقفه ما را با سوپر منی که تکامل یافته ی خود واقعی مان است و زاده ی خیال آنهاست قیاس میکنند و وقتی پارادوکسی دیدند آنرا به صورتمان می کوبند. از اینکه برای دیگران نقش مرد کامل بی نقص را داشته باشم راضی نیستم.اگر من می نویسم؛ دروغ بد است دلیل بر این نیست که تا بحال از لذت دروغگویی بی بهره بوده ام! اگر می نویسم؛ فیلم هندی بد است دلیلی بر این نیست که تا بحال دل به آواز "آمیتا چاخان" نسپرده ام! من هم موقع رانندگی از کوره در می روم و آبا و اجداد طرف را جلوی چشمانش به صف میکشم...مواردی پیش آمده که حرفی زده ام و وقتی منافعم به خطر افتاده بلافاصله زیر حرفم زده ام و یا به نوعی آنرا توجیهش کرده ام که نه سیخ بسوزد و نه کباب ، و درخلوت از موذی گری که انجام داده ام خنده ایی شیطانی سر داده ام... نه من بلکه خیلی خیلی گنده تر از امثال من هم گاهی لمپن می شوند و از لمپن بودنشان لذت میبرند. |+| نوشته شده توسط ايمان در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 چیزی شبیه چیزی دیگر
بعضیهامون فکر می کنیم این یک اشتباه ساده است... بهضیهامون فکر می کنیم این یک اشتباه نادر است... من فکر می کنم مدتهاست که هیچ نشانی از یک ملت مفتخر و باهوش نداشته ایم. هموطن یهودیمان را به سفر عتبات نائل می کنیم و جهیزیه به دخترکان 12 کشور دنیا می دهیم تا دست در دست همسران زحمتکش همت کرده و قبول زحمت نمایند و موالید مسلمان و جنت مکان و خلد آشیان برایمان بزایند تا به قول شخصی روزی به عددی برسیم که اگر هر یک از مسلمانان یک تف بر زمین بیندازند ، سیل ٍ ناشی از آن ریشه ی هر چه یهودی را از زمین بر کند. یه جایی شنیدم که می گفت: یه دهاتی رو می تونی از تو ده بکشی بیرون ... ولی ده رو از تو یه دهاتی نمی تونی بکشی بیرون ! |+| نوشته شده توسط ايمان در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 میگن : امروز روز میلاد منه ...
بعد از ظهر 21 مهرماه 28 سال پيش بود که ستاره ي دنباله داري بر فراز بام خانه مان به دور خودش چرخيد و همزمان صداي افتادن يک انار در حوض آب شنيده شد. تلفن خانه زنگ زد و اهل منتظر خانه را از به دنيا آمدن يک پسر درشت در بيمارستان باخبر کرد. اولي گفت: آخرين بار، قبل از ظهور مسيح ستاره ي دنباله داري که به دور خودش مي چرخيده ديده شده. دومي گفت: افتادن انار در حوض آب نشانه ي ظهور فرزندي صالح است. سومي گفت: يقينا امام زاده است! نفر چهارم گفت:خدارا چه ديدي شايد شواليه شد....آن ديگري گفت: خدا کند نميرد..خلاصه خاله خانباجيها و کل طايفه راهي بيمارستان شدند تا کودک را ببينند. وقتي پرستار کودک را پشت شيشه آورد همگي با هم گفتند : اوووو... انصافا نوزاد، آبروي هر چی نوزاد ریقو بود را خريده بود چون حسابي تپل و تو دل برو مي نمود! پدربزرگ که پيرمرد عرقچین به سر و روستایی بود بعد از اينکه با اصرار زياد و معاينه ي شخصي از پسر بودن نوزاد مطمئن شد سينه اش را سپر کرد و بلند گفت: اين نوه ي پسريه من است و حقا که تخمه ترکه ي خودم است...راه مرا ادامه خواهد داد و نسل مرا در تمام بلادها منتشر خواهد کرد... مادر بزرگ گفت: آخ قربون بچم برم!...هرچند گفته ي عزيز ربطي به ماجرا نداشت اما فصل الخطاب محسوب مي شد. بدينسان تمام دختر داران فاميل پر قنداق نوزاد را نشانه گذاشتند، ساحران فاميل چشم ونظرها و طلسمها را خنثي کردند و همگي دست در دست هم منتظر ماندند تا ببينند کودک در آينده چه پُخي خواهد شد. کودک بزرگ شد، مسيح نشد، صالح هم نشد...شواليه هم نه...به زبان ساده تر، هيچ پخي نشد...حتي آنچنان تپل هم نماند!... پسر، بعدها فهميد آن ستاره ي دنباله داري که قبل از تولدش بر فراز بام خانه به دور خود مي چرخيده، ذغال قليان بوده که مادربزرگ آنرا در آتشگردان مي چرخانده...آن انار هم انار نبود ...يعني گربه ي در به در همسايه بوده که به هواي ماهي قرمزهاي حوض، پايش سر مي خورد و در آب مي افتد. بیست و یکم مهرماه هر سال، پسر جلوي آينه مي ايستد و به اين فکر مي کند که زندگي مزخرف تر از آن است که ارزش به دنيا آمدن را داشته باشد... زندگي رنج مطلق است چه براي پولدارها ، چه براي بي چيزها...بعد فکر می کند پس بهتر است سخت نگيريم و سعي کنيم اگر چيزي نشديم به چيز شدن ديگران کمک کنيم يا لااقل براي چيز شدنشان مانعي محسوب نشويم. پسر گاهي به آنهايي فکر مي کند که دوستشان دارد به آنهايي که او را دوست دارند ...آنوقت است که دچار پارادوکس فلسفي مي شود و نظريه جديدش را صادر مي کند: هر چند زندگي رنج است اما چيزهايي وجود دارد که بشود اين رنج را تحمل کرد... چيزهايي مثل آدمها، خاطره ها و کلاغها. و می رود تا شمعها را فوت کند... |+| نوشته شده توسط ايمان در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 هیسسسس
200 فعال اجتماعي پشت در زندان دعا مي کردند تا اولياي دم رضايت دهند، اما آن سوي در آهني اين بهنود بود که براي چهارمين بار با قدم هاي لرزان و هدايت مسوولان زندان به سمت اتاق مرگ مي رفت. زماني که او در برابر مادر احسان قرار گرفت زانو زد و التماس کرد. بهنود آخرين جملاتش را گفت؛ «من مادر ندارم. تو براي من مادري کن.» اما اين جملات هم نتوانست در مادر احسان کارساز باشد. بهنود با رنگ پريده و در حالي که پاهايش را روي زمين مي کشيد از مسئولان اجراي احکام خواست اجازه دهند نماز صبح را بخواند. نماز که به پايان رسيد بهنود به داخل اتاق هدايت شد. باز هم التماس کرد اما مادر احسان اين بار خواست خودش طناب را به گردن بهنود بيندازد ولي گفت شايد او را ببخشد. اين زن چند ثانيه بعد به سمت صندلي رفت و به اتفاق شوهرش لگدي به آن زد. بهنود از طناب آويزان ماند و يک دقيقه بعد پزشک حاضر در زندان مرگ بهنود را تاييد کرد. اين سوي درهاي زندان اوين زماني که سرباز اعلام کرد بهنود شجاعي اعدام شد جمعيت ساکت و بدون کلمه يي حرف محل را ترک کردند. فقط عموي بهنود بود که از حاضران به خاطر تلاش هايي که براي نجات جان برادر زاده اش کردند تشکر کرد. حتما می دانید که این نه یک داستان بلکه واقعی است. خدا قبول کنه مادر احسان ! اجرت با ... هیسسسس ... دارم بالا می آورم. |+| نوشته شده توسط ايمان در دوشنبه بیستم مهر 1388 |
|









